ناله ی باد در همه ی جنگل شنیده میشد واو در جایی که هیچ درختی وجود نداشت روی قطعه سنگی ایستاده بود و به اسمان نگاه میکرد او در انتظار مرغابی ها بود تا پرواز انان را برای بار دیگر ببیند که ناگهان سایه ی مرغابی ها را بر بالای سرش احساس کرد
سرش را به ارامی بلند کرد و با حسرت به پرواز انان نگاه کرد
او ارزوی پرواز داشت ولی کسی تا به حال در خانواده ی موش ها پرواز نکرده بود
ارزوی زیبای او به حسرتی دست نیافتنی مبدل شده بود و دیگان او را به جرم فکر کردن به ارزوهایش دیوانه خطاب میکردند
ولی او با تمام وجود به ان ارزو فکر میکرد به این که روزی دل اسمان را میشکافد و روی زیبای ماه را خواهد بوسید
او میخواست به همه ثابت کند که رسیدن به هیچ ارزویی محال نیست به هیچ ارزویی ...........
ان شب او به اسمان چشم دوخته بودکه ناگهان شهاب بازیگوشی , از جلوی نظر او عبور کرد او به نیروی شهاب ها اعتقادی نداشت ولی ان شب ان شهاب را هدیه ای از سوی خدا برای رسیدن به هدفش تصور کرد و با تمام وجود ارزوی پرواز را کرد
هیچ کس نمیداند که ان شب چه اتفاقی افتاد ولی همه میدانند که اواکنون شبها در قلب اسمان شناور است ودر اغوش ماه به خواب میرود
من هم نمیدانم که شهاب به او چه چیزی را هدیه داد , معجزه ی امید را ؟ یا به او فهمانده بود که تا زمانی که یک موش است نمیتواند پرواز کند یا شایدبه او اموخته بود که او پرنده نیست ولی اگر موش هم باشد نمیتواند پرواز کند؛یا شاید هم به او فهمانده بود که ارزو بدون عمل تنها ارزوست یا............
ولی من این را میدانم که او دیگر موش نیست چون موش ها پرواز نمیکنند او حالا خود را خفاش میخواند
