تبليغاتX
فراتر از ارزو-یه گل سرخ جدید
فراتر از ارزو-یه گل سرخ جدید

...چقدر زود دیر میشود............

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

ماهتاب من

جمعه چهاردهم مهر 1385-10:46 -دختر مهتاب

اسمان ارام است مثل اینکه او نبوده که تا چند لحظه ی پیش همچون کودکان می غرید انگار او نبود که میبارید حال انچنان ساکت است که انگار هیچ گاه به دنیا نیامده و هیچ گاه نمیخواهد دوباره از میان برود ماهتاب دوباره در اسمان است دوباره به من میخندد و من همچنان محو تماشای زیبایی بی پایانش هستم و به این میاندیشم که ایا میدانم که ماه بی نور است یا نمیخواهم بدانم که او زیبا نیست و من او را زیبا میبینم

نه من نمیخواهم نمیخواهم بی او باشم چه زشت و چه زیبا من گرفتار صورت نورانیش شدم و او مرا مسخ کرده میدانم که او هیچ نیست میدانم که کمتر از ان است که از انش باشم ولی من میدانم دل که نمیداند !

باد سردی با دستانش صورتم را نوازش میکند  اما وجود من سردتر از انست که این باد بتواند ان را بلرزاند همچنان خیره ایستاده ام به او مینگرم و به صدای پرنده ی شوم شب گوش میدهم که گویی نوحه سر داده است

ایا ا. میداند که امشب شب رسیدن است شب با هم بودن ..... اواز شوم او گوشم را میخراشد از جان میگذرم و خودم را با نسیم به هوا میسپارم من رهایم از همه کس وهمه چیز من مانند نسیم در هوا میدوم سبک میدوم و خودم رتا درون ابهای نیلگون رودخانه می اندازم

به اطرافم مینگرم  پس قرص نقره ای ماه کجاست به اطرافم مینگرم من برای دراغوش گرفتن او به این ایهای یخ زده امده ام .... پس او کجاست ؟سردم است نه از سردی اب بلکه از بی رحمی یارم که مرا تنها گذاشت تا تا کم کم جان بسپارم صدای نسیم مانند زوزه ی گرگ های وحشی میماند که برای شکار طعمه سر داده میشود من طعمه ی باد شدم طعمه ی دریاچه ی شیشه ای طعمه ی خنده های حریصانه ی ماهتاب  من طعمه ی عشق شدم

دیگر نمیتوانم صدای این زوزه های حریصانه را بشنوم سرم را بر میاورم و فریاد میزنم ........................

ناگهان خون در رگهایم خشک میشود  قلبم از زدن میاستد و من همانند این دریاچه ی یخ رده منجمد میشوم

او در اسمان است او انجاست و من هیچ گاه او را در انجا که باید ببینم نمیدیدم او سال ها انجا بود در افلاک و من ان را در خاک جست وجو میکردم او همچنان به من میخندد و ناگهان خورشید را در اغوش میگیرد و از من دور میشود من همچنان مبهوت مانده ام من عشقم را با دست خود از دست دادم من او را به دیگران سپردم زیرا او را تا انحد کوچک میپنداشتم

اما او رفته است و جغد پیر همچنان اواز قدیمی اش را مانند چکشی بر سرم میزند............................

 

 

 

                    

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.