در روزگاران قدیم مرد طمع کاری بود که با تجارت کالا درامد خوبی داشت و سفرهای زیادی هم کرده بود در یکی ازاین سفرها کشتی که بر ان سوار بود ند گرفتار طوفان شد ومرد از کشتی به بیرون پرتاب شد فردا صبح که چشم هایش را باز کرد خود را بر روی صخره ای از طلا دید ان طلاها طری چشمان مرد رابسته بودند که که مرد تنها و تنها به کندن میاندیشید و رویای ان قصری که با ان طلاها برای خود ساخته بود تنها امید او برای کندنش بود
ناگهان مرد احساس کرد که اب بالا امده و دارد او را به کام خود میکشد مرد برای اولین نگاهی به اطراف خود انداخت طلاهایی که او از صخره جدا کرده بود یا در حال دور شدن از او بودند یا به کف دریا رفته بودند مرد با طمع خود تنها جایگاه خود را در تمام دریا نابود کرده بود و حالا تنها به خراب شدن قصر طلایی خود می اندیشید